قصه ی دو سر سپرده ، یکی عاشق ، یکی شیدا
توی یک شهر غریب و هر دو تا تنهای تنها
یه روزی شیدای قصه به سرش زد بی وفا شه
عاشق و تنها گذاشت رفت ، تا خودش تنها نباشه
بعد شیدا دیگه عاشق توی تنهایی خدا شد
دلشو شکسته بودن ، پر کشید و بی صدا شد
شیدای قصه ی ما رفت ، شیدایی که بی وفا بود
عاشق قصه ی ما مُرد ، اونی که مثه خدا بود

لطفا چند لحظه صبر کنید تا عکس زیر باز شود
شاید ۲ تا ۴ دقیقه طول بکشد تا باز شود
طراح ........محسن بای
رسم عاشقی دل شکستن است در این دیاری که ![]()
بی وفایی سهم یک عاشق است در این هیاهو و التهاب ![]()
مرا عاشق خودت بدان ![]()
قبل از اینکه پست این هفته رو بنویسم یک یادآوری لازم است و اون هم یادآوری روز19 آبان سالروز شهادت دکتر محمد حسین فاطمی است. سحر گاه روز 19 آبان سال 1332 زمانی که چند ماه از آن واقعه شوم مردادی گذشته بود 40 گلوله صدای فریاد مردی را خاموش کرد که پیش از اجرای حکم اعدام در تبی آتشین می سوخت با این حال مرگ را دوگونه می دانست مرگ در بستر ناز و مرگی در راه عزت و شرف و شهادت و خدای خود را شاکر بود که با شهادت در راه میهن دین خود را به مردم ستمدیده و رنج کشیده اداکرده است.دکتر فاطمی که وزیر امور خارجه ایران در دولت دکتر مصدق بود همان کسیست که پیشنهاد ملی شدن صنعت نفت را به دکتر مصدق داد. او همانی بود که هنگامی که بضرب کارد جهل در لباس شعبان جعفری(شعبان بی مخ) در مقابل دادگاه جور مضروب شد در حین انتقال به بیمارستان فریادی از نهاد پرسوز خود برآورد:
"ای وای وطنم"
یادش گرامی – راهش پررهرو باد.
........................................................................................................................................................
چند روز پیش smsای را خواندم با این مضمون:
بچه ها شوخی شوخی سنگ میزن اما گنجشکها جدی جدی میمردن.
آدمها شوخی شوخی حرفاشونو می زنن اما دلها جدی جدی میشکنن.
تو شوخی شوخی به من خندیدی اما من جدی جدی عاشقت شدم.
خط دوم این smsبرام جالب بود و باز منو یاد قصه قدیمی زبان و آداب سخن گفتن انداخت.از قدیم بزرگان ما سخنهای بسیاری دراینباره گفته اند چه پیامبر و ائمه، چه عرفا و شعرا و چه عالمان و اندیشمندان ما .چنان که شیخ اجل سعدی شیراز یک باب از گلستانش را به این مقوله اختصاص داده است و حضرت مولانا در جای جای مثنوی شریف به این موضوع پرداخته است.
زین قبل فرمود احمد در مقال
در زبان پنهان بود حسن رجال
آیا تا بحال به این موضوع دقت کردیم که وقتی سخنی رو به زبان می آریم دیگه اختیار اونو نداریم و این سخن گفته شده است که اختیار ما رو بدست میگیره و تا سخنی رو نگفتیم کسی از راز درون ما و از شخصیت ما آگاه نخواهد شد.
تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد
زبان این مخلوق خداوند همانقدر که برای آدمی نعمت و رحمت است همانقدر هم می تواند نقمت باشد و موجب رنج.همانقدر که گنج بی پایان است همانقدر هم رنج بی درمان است.
ای زبان تو بس زیانی بروری
چون تویی گویا چه گویم من ترا
ای زبان هم آتش و هم خرمنی
چند این آتش در این خرمن زنی
در نهان جان از تو افغان میکند
گرچه هرچه گوییش آن میکند
ای زبان هم گنج بی پایان تویی
ای زبان هم رنج بی درمان تویی
چه سوء تفاهم ها – چه کینه ها که با یک زبان خوش رفع میشود و چه دلها که با زبان خوش بدست می آید و چه قفلها که گشوده میشود.و در مقابل چه آتشها که با زبان بد گر می گیرد و چه جهانی که با یک طعنه ، با یک سخن نادرست برهم میریزد.
آیا تا بحال ریاضت سخن گفتن رو بر خودمون تحمیل کردیم.یعنی شده قبل از اینکه سخن رو بر زبان جاری کنیم به نهایت اون اندیشه کنیم.خیلی وقتها سخنان ما آنقدر بیهوده و پوچ است که گفتن و نگفتن آن تفاوتی دارد.
کم گوی و گزیده گوی چون در
کز اندک تو هزار خیزد
و چه خوب است وقتی سخنی را برای گفتن و بیان انتخاب می کنیم آن را با کلمات زیبا و سنجیده بیاراییم.
آیا تا کنون به موسیقی کلمات دقت کرده ایم.اگر کلمات رو دو دسته تقسیم کنیم 1- زشت و رکیک 2- زیبا و دلنشین آنگاه متوجه این تفاوت در موسیقی کلمات خواهیم شد.همانگونه که تحقیق آن محقق ژاپنی درباره تاثیر کلام خوب بر آب این را نشان می دهد که چگونه کلام خوب آرایش مولکولی آنها را منظم و کلام بد آن را برهم میریزد.(می توانید برای مشاهده آن عبارت" شهادت آب " را در گوگل جستجو کنید) اولین شنونده کلمات خود ما هستیم پس وقتی کلام خوب و بد چنان تاثیری بر آب دارند پس به یقین در روح ما هم تاثیر خواهند داشت.
چه خوب است که زبان خود را به گفتار نیک عادت دهیم که البته یکی از راههای رسیدن به این هدف خواندن و شنیدن حرفها و کلمات خوب است.کلماتی که در فرهنگ و ادب و تاریخمان هست و در ادبیاتمان متبلور شده است.
این کلام خوب است که ناخودآگاه تاثیر خود را در کردار و پندار ما خواهد گذاشت.و مگر هدف آدمی از زیستن چیست؟
حضرت مولانا چاره سخن خوب گفتن را در مثنوی شریف بیان نموده و آن صبر است .که چگونه با صبر پیشه کردن سخن گفتن آدمی همچون دم مسیحا به لها خواهد نشست و در تعالی روح و شخصیتمان تاثیر خواهد گذاشت.
این زبان چون سنگ و هم آهن وشست
وانچه بجهد از زبان چون آتشست
سنگ و آهن را مزن برهم گزاف
گه زروی نقل وگه از روی لاف
زانکه تاریکست و هر سو پنبه زار
در میان پنبه چون باشد شرار
ظالم آن قومی که چشمان دوختند
وز سخنها عالمی را سوختند
عالمی را یک سخن ویران کند
روبهان مرده را شیران کند
جانها در اصل خود عیسی دمند
یک زمان زخمند و گاهی مرهمند
گر حجاب از جانها برخاستی
گفت هرجانی مسیح آساستی
گر سخن خواهی که گویی چون شکر
صبر کن از حرص و این حلوا مخور
صبر باشد مشتهای زیرکان
هست حلوا آرزوی کودکان
هر که صبر آورد گردون بر رود
هر که حلوا خورد واپس تر رود....
آیا تا بحال به گناهان زبان فکر کرده ایم:تهمت،ناسزا،تملق،تمسخر،تحقیر کردن،تکبر،افشای راز، دروغ گفتن و...وقتی دهها گناه بزرگ از این زبان کوچک سر می زند چرا نباید مراقبش باشیم.
به نظر من قبل ازآن که به ریاضت جسم بپردازیم باید به ریاضت اخلاق بپردازیم و خود رو به مکارم اخلاق بیارائیم.
که همانا به گفته امام سجاد (ع) ادب بزرگترین سرمایه است و همانگونه که می بینیم اخلاق نادره قرن ماست.
مراقب باشیم از آن دسته از آدمها نباشیم که با یک
پس از چندین و چند بار درست کردن بلاگ در پرشین بلاگ تنها متاسف شدم.دلیل ان را شاید این جا یا جای دیگر بنویسم.و انگاه پناه اوردن به بلاگاسپات که یکی در میان محض تفریح با مردم ایران فیلتر هست ونیست.پس انگاه ازمودن بلاگفا که خدا سرانجام ما و ان را خوش گرداند.
توضیح زیر تیتر این وبلاگ که ناتمام است اسباب خنده است اما باور کنید خنده دار نخواهد بود.در این یاد داشت ها به هر انچه در زندگی می پردازم خواهم پرداخت.یعنی ادبیات به معنای شعر وداستان و نمایشنامه و پزوهش های ادبی وانگاه به تیاتر> رادیو>سینما و تلویزیون .از انرو که برای اینها که گفتم می نویسم و بازی میکنم.و جدای همه ی اینها در باره ی محیط زیست خواهم نوشت .انچه که دغدغه و دلمشغولی سالیلن من بوده و خواهد بود.
به این ترتیب شما ناگزیر خواهید بود شعر ها وسایر نوشته های مرا به عنوان اثر خلاقه ی ادبی و نیز یاد داشت های مرا در مورد انچه ها که نوشتم بخوانید و دوست داشته باشید و باز بخوانید یا دوست نداشته باشید و پشیمان شوید و هرگز نخوانید که در این مورد اخری خواهش می کنم کار را به راه های باریک نکشانید.
شاید باز هم بنویسم که می خواهم چه ها کنم و چه ها که بماند برای بعد یعنی یاد داشت بعد
زندانی و عاشقند
پایان قصه ها در کتاب
و قلب تو ؛ در قلب هایت؛
وشعر
در خطوط
افق های تر
موازی پنجره ها ی خشک
گنجشگ هایی مماس بر تخت
در فاصله ی پنجره تا غروب.
تماشایی و تاریک
حافظه در فراموشی
صفی از جلادهای از پا افتاده
در انتظار گردنی ،
هنوز نیفتاده.
از شهر
تنها یک چشم مانده هنوز برای عبرت است
و قطار جارچیان ساطور و ساعت به دست
چندیست
با بلیط سیلاب رفته اند
گنجشگ از لب های پریده
از خط های لمس
از همه جا بی خبر
رفته است
ومانده اند تنها هنوز
انها که زندانی و عاشقند.


